قرار ملاقات با لب هایت را
چاقو آورده ام
سیب را
از روی لب بردار
پوستت را تنم کن
حالا كه در مجاورت چاقو به خواب رفته اي
بوي ملايم علف را
از خلاء نور عبور مي دهم
شايد در انتهاي خلوت چاقو
كه مزرعه ي گندمي ست در مجاورت بادها
حروف وحشي گندم را
از هراس داس دوركنم
ابر مجرد من !
بيا براي حرارت قاف هاي در مسير
به شرق آذر و دي كمي برف بباريم
كه اين گيسوان به سرقت رفته را
اضطراب كبوتر و شاهين
درو نمي تواند كرد
بانوي كاغذ و آدم !
اين برف هرجا كه ببارد
مرا در پلک های تو خواهد كشت
پس به خاطره هايت اگر جايي بود
بسپار كمي آب
كمي دانه
كه اين پرنده ي كوچك
سالهاست
در انتهاي خلوت چاقو خورده ي خويش
دست هاي پر عفونت گندم را
در برف شسته است
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 6:15 PM توسط علی فتحی مقدم
اين بوق سفيد جنازه ي كيست كه مي كشد
آيا آرزوها از من گريخته
و باد
به دلواپسي اشاره به نزديك دارد ؟
بيهوده نيست
پل هاي جهان در گريه هاي من شناور است
وقتي شروع به جويدن من مي آيند
آميخته با خون و جذام
وقتي توي دلم دريا
موج موج دريا
جزر جزر دريا
مد مد دريا
از گيسوان تو وحشي تر است
كشتي هاي قديمي را
در طوفان هاي قديم به خاك مي سپارم
و مي دانم تشنگي طناب را
اگر از گلوي چاه پر كنم
تنها چيزي كه باقي مي ماند
شرق پياله اي ست / آميخته با خون و جذام
قتل عام شايد كلمه اي ساده باشد
اما كودكاني كه نان را
آغشته به بوي مردار مي جوند
بايد دزدكي بتوانند مادر را دوست بدارند
يا از او چيزي در ليوان هاي گرسنه بنوشند
بگذار زمين بايستد
تا رگ هاي ذهنم
متلاشي از پاهاي خياباني كه به مغزم خطور مي كند
تنها يك قاف به دهان كتابخانه ام گوش دهد
وقتي در خرابه هاي من
موش هاي زيادي راه مي روند
برمي گردند
و دوباره راه مي روند
تا عكس هاي قديم يك محله ي قديمي را
در خواب جويده باشند
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:36 PM توسط علی فتحی مقدم





